از کودکی

از کودکی بازیهای دنیا را خوب شناختم ، تلخ و شیرین زمانه را با تمام وجودم لمس کردم  ...

به اسم خودم هر سایت و وبلاگی که راه اندازی کردم ، درگیر هم همه هایی شد که همگی فارق از ذات  ساده ی من بود ! اینجا غریبه شدم تا اسمی از من نباشد تا حرف دلم را راحت بگویم ، تا پسری به هوای دختر بودنم  یا دختری به هوای پسر بودنم ذوق نکند ، تا کسی نگوید تو فرق می کنی ! . . .

دوست دارم مرا غریبه بشناسید کسی که دوستانه وعاشقانه در کنار شماست ، کسی که لا اقل سعی میکند گوش شنوا و چشمان بینایی برای مطالبتان داشته باشد کسی که شاید آشنا تر از هر کسی با درد دلهایتان باشد !

اینجا غریبه ای هست که همه را دوست دارد ! غریبه ای دور از وطن که با تمام وجود به شما عشق می ورزد بی آنکه علاقه ای به دانستن هویت شما داشته باشد ، اینجا غریبه ای هست تا تو غریب نباشی ! اینجا غریبه ای هست که اشکها را خوب می شناسد ، عرق سرد و عشق سوزان را خوب می فهمد ، کسی هست که بغض های رسوب شده را با حرفهای نگفته اش خوب می شناسد ، کسی که وجودش پر از همین حرفهای ناگفته است !

اینجا دلم می خواهد نا گفتنی ها بیان شوند ، دلم می خواهد نامه های یک عمر نا نوشته مان تحریر شوند ، اینجا دلم می خواهد خودمان باشیم ، خود بی ریایمان ، نه اسم و رسممان، خود بی غشمان ، خود خود خودمان ...

 اینجا می خواهم عاشقانه با هم باشیم ...   صادقانه حرفهایمان درمان پریشانی هایمان باشد...   می خواهم اگر می خندیم باهم  بخندیم نه به هم ...  

 می خواهم تسکین دردهای دل هم باشیم ...  می خواهم هم را بفهمیم ...

 اگر مجالی باشد ...

پینویشت : یاد بچگی ها بخیر. اون موقع ها عشقمون تلویزیون و کارتون بود. مخصوصا کارتون رامکال و سفرهای میتیکمان

/ 0 نظر / 34 بازدید